

سالهاست که سئوالی ذهنم را به اسارت برده وهرچه پر گذر تر شود سالهای عمر
سئوال بهانه گیر تر که اگر عشق آتشیست که بر دل کشیده میشود پس چرا فراق
توان مهار این آتش را که گاه پنهانست در زیر تل خاکستر دل ندارد؟؟؟
بیجان شود هر آتشی به آب
الا شعله عشق که سوزاند دل اندر نقاب
سیل اشک فرا گیر شد دامن مرا
وه که اثر نداشت و دل چنانست کباب
چنان آتش زد به دل عشقت
که سالها گذشت و هنوزم در تب وتاب
آتش عشقی که غبار فراق خاموش نکرد
چه سان فروکش توان کرد به آب
در رویایم نقش پنجره را به روی سینه اش تصویر می
کردم ... رویاهایم خراب شد
خواستم بروم ... آسمان برایم کم بود ...من جایی
می خواستم شبیه ... نه! همین جا ، پشت این دیوار. راه
دوری نبود اما چقدر دور بود!!
خودم را و آرزوهایم را خواستم در گودال
اشک هایم غرق کنم...
جدا شوم از مهتاب ، از آسمان
اما تو ، تو مهتاب را زیر پایت گذاشتی ...
آسمان دستت را گرفت و از دیوار بالا آمدی.
مثل بچه زیبای ها آن بالا نشستی و
چشمانت را به من دوختی. آن چنان بسته
ی این زمین بودم که آسمان هم مرا از
خود عبور نمی داد.نمی رسد. نه ، دستم
نمی رسد
و اکنون نمی دانم شاید از کابوس شیرینی
بیدار شده ام و به بالای دیواری چشم
دوخته ام که هیچ چشمی پیدا نیست...
شب و روزم در لذت حضور انکار نشدنی ات
سر می شد تا همین جا ، پای همین دیوار
بلند سایه ات را یافتم. اما خودت کجایی؟
تو چه بودی ؟ مثل نوری که از شیشه می
گذرد سایه ت از سینه ی این سیاهی
سخت به غم خانه ی من هجوم آورد.
هر چه باشی... خواب ، رویا ...هر جا که
باشی ................................
ببین! یا نه اگر نمی بینی بشنو! صدای
دست هایم را بشنو که قدرت ویران کردن
این دیوار در سرشتشان نیست
و این دیوار اگر مثل زندگی، تمام لحظه
هایم را در چنگ گرفته است ... اگر دست
های تو نیز حریف شانه های پرقدرت این
بی پنجره نمی شود . باز بیا . بیا هر شب
بیا. من رویاهایم را دور خواهم ریخت.
بیا!.واقعی تر از مرگ ... مثل باران ببار
مهتاب را زیر پایت بگذار تا آسمان دستت را
بگیرد.... بیا بالا ... چشم هایت را بر فراز
این دیوار به سا یه ات ببخش...
ََ..
آن كه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد تنه اي بر در این خانه ي تنها زد و رفت
همه واسه دوستاشون گل میفرستن من موندم واسه تو گلم چی بفرستم
عشق با لبخند شروع ميشود.با بوسه شكوفا ميشود.
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني
دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم
درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني
گوش خواهم داد بي هيچ سخني
در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني
در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي
اينگونه شايد احساسم نميرد
من نميتونم
نميتونم خنده کنم دلمو از غصه وغم رها کنم
اخه تنهام.....
رفته و مونده همه يادگارياش ..اخه تنهام..
روزگاره من ديگه به پاي اون تباه شده
رنگ عشقه من تيره شده سياه شده
ديگه تا اخر عمر تنهايه تنها ميمونم...
اون که ياره من بوده رفته و بي وفا شده
بازم مياد روزي که بارون بباره
نميتونم نميتونم خنده کنم
دلمو از غصه وغم رها کنم اخه تنهام
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را.
تلخي
برخوردهاي سرد را

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار ..
خواهم ماند تنها در انتظار تو

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
وجودم به لرزه افتاد
به غم كسي اسيرم كه زمن خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
بلكه نداشتن كسي است كه الفباي
دوست داشتن رو برات تكرار كند
و تو از اون رسم محبت را بياموزي
عشق, اصل همه چیز, دلیل همه چیز و خاتمه ی همه چیز است.
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.
|
عشق طرح ساده لبخند ماست معنی لبخند ما پیوند ماست عشق را با دست های مهربان هر که قسمت می کند مانند ماست عشق یعنی اینکه ما باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست دوستی همسایه نزدیک ما مهربانی نیز خویشاوند ماست شرح مبسوط زیان و سود عشق چشم غمگین و دل خرسند ماست گرچه ما خود را نصیحت می کنیم عشق اما بی خیال پند ماست دست خوبت را به دست من بده دستهای ما پل پیوند ماست در همه قاموسهای معتبر عشق تنها واژه پسوند ماست کیست عریان تر ز ما در متن عشق ارتفاعات غزل الوند ماست
|
دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد:
دوستت دارم
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري
تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم
که تويي مونس شبهاي دلم
کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که
درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو .
کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و
آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي
اجازه ندهيد تا وقتي شيرين هستيد همه شما را بخورند .
شما هنگامي سخن مي گوييد كه آرامش از انديشه هايتان دور شود .
دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم
هنوز
شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن
هلن كلر مي گويد:
'' هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري
ديگر باز مي شود ولي ما
اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم
بازنده ها در هرجوابي مشكلي را مي بينند
ولي برنده ها در هر مشكلي جوابي را مي بينند .
سعي كنيد مثل برنده ها فكر كنيد
.
مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود
که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد
زندگي مثل پيانو است ،
دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها .
اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه
هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
بخشش آن نيست:
که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم،
بلکه آن است که چيزي را به من
ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري
.
زماني كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ي كوه بود
به قله ي كوه كه رسيدم سراپا محو تماشاي رود شدم
|
|
![]() |
به همان خدايي که تو را آفريد سوگد که تا ابد
در سحر عشق تو باقي خواهم ماند
ولي افسوس که تمامه اشکهايم را براي به دست آوردنت ريخته بودم


خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
not from his head to be above him
نه از سر او تا بر او مسلط گردد
not from his foot to be trampled by him
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
but from his side to be equal with him
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد
and from under his arm to be supported by him
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد
and from nearest to his heart
و از نزديكترين نقطه به قلب او
to be loved by him.
تا مورد عشق او باشد
: ترجمه و تنظيم:
دكتر الهي قمشه
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوری عشقتو باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همهءآرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه
واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم
توی هفتا آسمون تو تک ستارهء منی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من تو رو ببینه

تورو خدا نگاه
انگار براي عاشقي افريده شده.يا نه!!!! براي رسوندن
خبري
از عاشقي به معشوقي
يا از معشوقي به عاشقي
قاصدک رو گرفتم اين بار هيچ خبري با خودش نداشت
اما نذاشتم بي خبر
بره
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد
سپردم......
قاصدک نرفته برگشت و گفت:
شونه هاي من براي رسوندن اين خبر ضعيف
هستن .اين خبر سنگينه و
اين عشق بزرگ
.
گفتم برو
قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندي زد و گفت
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه ,راهي از
رنج و عشق و
صبوري
و هر کسي به اين راه اشنا نيست.
پس عاشق اون کسي باش که جواب عشق
رو خوب بده......
عاشق يک عاشق باش
به من نگا کن واسهء یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر عمه شونت
من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم می خواد بگی چه جوری
من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق این که بعد اون همه درد
خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد
به من نگا کن واسهء یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم
جواب حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیوونت
سر بذارم رو شهر عمه شونت
من از خدامه بمونی کنارم
من که بجز تو کسی رو ندارم
من از خدامه که نباشه دوری
فقط دلم می خواد بگی چه جوری
من از خدامه که یه روز دعامون
بره تو آسمون پیش خدامون
به عشق این که بعد اون همه درد
خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

بانوی سکوت
ای که پریشونه موهات
همیشه خندون چشات
چرا با من غریبه ای
فدای اون آرزوهات
قشنگ لحظه های من
سوگلی دل منی
قروبون خنده هات برم
چرا تو حرف نمی زنی
هنوز مگه غریبه ام
تو آسمون اون دلت
یا اینکه دزد گردنه
برده ازت درد دلت
پری قصه های من
سیندرلای کفش طلا
تو شعر رویا و خیال
جون خدا باهام بیا
چشم بادومی ابرو کمون
همیشه اون گوشه نمون
مرواریدی تو به خدا
از تو صدف بیرون بیا
گیسو کمند شعر من
افسانه قشنگ من
یه بار شده با اون صدات
منو تا آسمون ببر
قصر قشنگ دندونات
همیشه روش پر از حصار
یک گل سرخ آتیشی
کشیده رو دیوار، دیوار
یا اون گل و به من بده
یا که منو اینجا بکش
آخه چرا تو ساکتی
آهای آهای این منو کشت
کاش یه روزی ... همین روزا
از اون لبای خوش صدا
یه حرفی بیرون بزنه
بهم بگه باهام بیا.

: " دوستت دارم "












|
محبت امیدی است که آهن زنگ زده را به طلا تبدیل میکند
هرگاه شنای پرندگان را دیدی هر گاه پرواز ماهیان را دیدی هر گاه وفای انسانها را دیدی هرگاه روزو شب جایشان را با یک دیگر عوض کردن آنگاه بدان که فراموشت کردم .....؟ پس بدان که هیچ وقت پرندگان شنا نمی کنند و هیچ وقت ماهیان پر واز نمی کنند و هیچ وقت انسانها وفادار نمی شوند و هرگز روزو شب جایشان را با یک دیگر عوض نمی کنند پس بدان که دوستت دارم...
|

وقتی که نباشی:
غزل خواندنی نیست و ترانه لنگ می زند
واژه ه ها ناکوک و مشکوک اند
تصویری نیست و تعبیری
لحظه ها تو را می جویند و می خواهند
باش ! تا این صدا ،
این رویا، تازه شود .
می خواهمت
که حرمت ِ بودنی و سرچشمه ی سرودن
می بوسمت
تا عظمت ِ آسمان را دریابم
و زادن ِ دوباره ام را با تو قسمت کنم .
با تو حرف می زنم
تا بودنم را حس کنم
تو را می بینم
تا آسمان را لمس کنم،
صدای تو و حضور تو تنها چیزی بود که
جای رخوت مرا با بودن و شادی عوض کرد!
اینهمه را مدیون توام! ...
واژه هایی معصوم و ساده
ارزانی ِ تو ، که معصومانه جهان را می نگری و
سادگی ات را هیچ هراسی نیست ، می بایست که بستایمت
که زیبایی و معصوم ، چنان که خودت !
دشتهای فراخ
افق های بی پایان
آفتاب گسترده و بی دریغ،گردنه های مه دار،زیبایی و ابرهای پاک،
بارانهای فراوان، جاده و دریا و بوی ساحل،
راه های بی خستگی ، منظره های سبز،
و دلتنگ تو شدن،
این ها
ارمغان سفر ِ کوتاه ِ من بود
و این یعنی
هنوز زنده ایم و زندگی با ماست .
راستی !! : باران را دوست می دارم
که عاطفه و مهربانی تو را به یادم می آورد
و بهار را که سرانگشتان ِ توست
بر برگ برگ ِ خاطرات ِ من...
اینها را کنار ساحل برای تو نوشته بودم!! کنار شالیزارها و بوی خوب برنج!
به خاطر تمام این روزها و خاطرات خوب، برای یک فصل خنده و عشق!
به خاطر فصلی که با تو آمد و با تو تازه شد!
عزیز و یگانه ای از آن دست که عمر و جوانی .
نه !
این واژه ها را سر ِ آن نیست
تا ترجمان ِ احساس ِ من باشد
زبانی دیگر باید و توانی دیگر ...
نه! نرو! صبر کن
قرارمان اين نبود
بايد سکه بيندازيم
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
.....صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو!

مي خواهم بميرم :
ميخواهم يك ميليارد بار بميرم
و در جهاني برخيزم كه
همسايگان يكديگر را بشناسند
و مردم تمام رنگ ها را دوست بدارند
ميخواهم در جهاني برخيزم
كه عشق به قيمت لبخند باشد


عشق از دوستي پرسيد:
تفاوت من و تو در چيست؟
دوستي گفت : من ديگران را به سلامي
با هم آشنا

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه
اما من حداقل یادش دادم که اگه شکست،
لبه تیزش، دست اونی که شکستتشو نبره...
كسي كه تا ته دنياباهاته
اگه تنهاشم بذاري اونقدر دوست داره
كه تورو تنها نمي ذاره هميشه کنارته

در دل با دل
چرا دنیا پر از حادثه های وارونه است؟
عاشق کسی میشی که عاشقی نمی دونه
من به دنبال توو تو به دنبال کسی دیگه
هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمی گیه
من برای چشمای نازنین تو یک دیونه ام.....
من دوست دارم
من دوست دارم ولی علت شو نمی دونم
حالا که می خوای بری...
حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یکبار دیگه می خوام این دلو ساکتش کنم
یک چیزی فقط بزار
یک چیزی فقط بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم
دست خودت
ادما فکر می کنن که تو دلشون خیلی غم دارنند
کاشکی فقط این بود..
اونا خیلی چیز ها را کم دارند..
عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه
بین انتخاب عشقش عمری که حیرونه
اونی که دوست داری چرا تورو دوست نداره ؟
شاید هم دوست داره !
ولی به روش نمی یاره ؟

|
|
|
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........ گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است.... گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه..... |
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) •
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) •
اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) •
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) •
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) •
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) •
اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )
بادا که در زمان تاريکي و تباهي شمع و چراغ باشيم .....
صعود زيباست حتي بسوي قله اي اتشفشاني
وسقوط نفرت زاست<<حتي درون دره اي سر سبز ..>>
فرهاد نقش خود بر کوه کند شيرين بهان

چه سخت است سوختن دل
چه زجريست باختن دل * چه درديست تنهايي دل
چه تلخ است مردن دل * چه پاياني داري اي دل
چه چاره اي توان يافت برايت اي دل* عاقبت خود چارهاي كردم بر اين درد
كه درد عاشقي طبيب و درماني ندارد * حال كه اي دل طبيب و درماني نداري
همان بهتر كه تك و تنها بماني * دردي مثل دل كه درماني ندارد
بهتر آنكه در بي خيالي سير كند* از خود

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت: خشكيدن........
از گل پرسيدن عشق چيست، گفت: پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن........ از آسمون پرسيدين عشق چيست، گفت: باريدن........ از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي

می گریزم
زین دغلکاران دنیا می گریزم
تا نیابندم دگر گم کرده جاپا می گریزم در کنار دوستان از بس که دیدم نامرادی دیگر از هر سایه چون آهوی صحرا می
گریزم
